صوفي و زاهد
حضرت مولانا ملا محسن فيض كاشاني
بيا زاهد مرا با حضرت تو كار افتاده زكردارت نگويم كار با گفتار افتاده
ترا جمعاست خاطر از ره عقبي دلت خوش باد مرا
زين ره و ليكن عقدهُ بسيار افتاده
بنزد تست آسان زهد، چون او را نديدستي بنزد
من ولي اين كار بس دشوار افتاده
تو پنداري بجز راه تو راهي نيست سوي حق دلت
در پردهُ پندار از اين پندار افتاده
ز حسن روي ساقي و ز صوت دلكش مطرب مرا
سر رفته از دوش ار ترا دستار افتاده
ترا زهد و مرا مستي ترا تقوا و مرا رندي ترا
آن كار افتاده مرا اين كار افتاده
ترا راه مسلماني گوار باد و ارزاني مرا
گبري خوش آمد، كار با زنار افتاده
توئي دربند آرايش منم در بند افزايش توئي
بر مسند عزت من اينجا خوار افتاده
توئي در بند دستار و منم در بستن زنار توئي
بر منبر و من بر در خمار افتاده
منم چون (فيض) بر كاري كه آن نقدم بكار آيد تو
از كاري كه كار آيد ترا،بيكار افتاده