|
|
| "مولانا، شاعر عارف يا عارف شاعر؟" در گفتگو با دکتر شهرام پازوكي |
|
|
|
به گزارش خبرگزاری شبستان دوشنبه 8 مهر روز بزرگداشت مولانا جلاالدین بلخی بود که مثل همیشه در کشور ما با سکوت برگزار شد. در روزگاری که همه مفاخر فرهنگی ایران از سوی کشورهای همسایه مصادره می شوند و هیچ صدای اعتراضی بلند نمی شود، مولانا بیش از همه بزرگان ادب فارسی مظلوم مانده است چرا که جریان مصادره شخصیت های برجسته فرهنگي ایران با مصادره عارف و شاعر بزرگ ايراني سده هفتم به طور جدی شروع شد و امروز دیگر در جهان همه مولانا را عارف رومی می شناسند نه عارفی ایرانی. از طرف دیگر خالق دیوان کبیر و قرآن عجم در کشور خودش به اندازه ای غریب و مظلوم مانده است که نه تنها با هجمه مخالفان روبروست بلکه در زادگاهش آنهم در روز بزرگداشتش از سنگ اگر صدایی برمی خیزد از متولیان فرهنگی هم صدایی بر می آید. گویا متولیان فرهنگی به این نتیجه رسیده اند كه مولانا دیگر چهره ای رومی به حساب می آید و حالا که ایران در این معرکه قافیه را باخته است، بهتر آنست که سکوت و مدارا پیشه کنند و در هزینه های فرهنگی بیشتر قناعت ورزند. خبرگزاری شبستان در روز بزرگداشت این شاعر و عارف نامی ایران مصاحبه ای با دکتر شهرام پازوکی ترتیب داده است که متن زیر حاصل گفتگوی صمیمی یک ساعته در روز یک شنبه 7 مهر با این استاد فلسفه در موسسه حکمت و فلسفه می باشد: دکتر پازوکی در ابتدای این گفتگو به جریان مصادره بزرگان
فرهنگی ایران از سوی کشورهای مسلمان اشاره می کند و در باره علل و پیشینه جریان
اخیر می گوید: وی می افزاید: امروز تقریبا یک معارضه و دعوای پنهانی و گاه کینه آمیز میان این کشورها وجود دارد و هر کدام برای متفکران مسلمان مراسم بزرگداشت می گیرند تا نشان بدهند که این فرد بخشی از هویت فرهنگی آنها بوده است. در دو دهه اخیر این رقابت آنقدر بالا گرفته که گاهی اوقات تصنعی شده است. من همین الان یک گزارشی دارم از کنگره ای که برای "شیخ نجم الدین کبری" در ترکمنستان گرفتند. آنها پس از سه چهار سال دوباره بزرگداشت گرفتند. خب ترکمن ها دنبال چه چیزی هستند؟، مقبره شیخ نجم الدین کبری در ترکمنستان است ولی هیچ معلوم نیست ترکمن بودن این شخصیت به چه معناست. به همین ترتیب بروید جلو در تاجیکستان به فاصله یک ماه برای امام محمد غزالی بزرگداشت می گیرند. یک مراسم را سازمان استراتژیک وابسته به ریاست جمهوری می گیرد و دیگری را هم آکادمی فلسفه و علوم در حالیکه مولد، مسکن و مقبره غزالی در ایران است. غزالی هم که کتاب هایش را به فارسی و عربی نوشته و بخش اعظم زندگی اش هم در ایران بوده است ولی چرا در ایران نسبت به برگزاری مراسم بزرگداشت برای وی با این که از جانب یونسکو امسال سال غزالی اعلام شده وزارت خانه متبوع طفره می رود. پازوکی در ادامه خاطر نشان می کند: سال گذشته در ترکیه سه مراسم تقریبا پشت سر هم درباره سه متفکر مسلمان، صدرالدين قونوی، ابن عربی و ابن سینا برگزار شد. قونوی ساکن قونیه بود و مدفنش هم همانجاست ولی آثارش را به فارسی و عربی نوشته است. ابن عربی هم که همه کارهایش به زبان عربی است و در سوریه دفن شده است. بیشترین شارحان ابن عربی هم ایرانی بودند. ابن سینا هم که تکلیفش روشن است. پس آنها دنبال چه چیزی هستند که همین جوری رقابت می کنند؟ و در این رقابت متأسفانه ایران عقب است. همه این کارها برای احراز هویت است. امروز کشورهای عربی به خصوص کشورهای حاشیه خلیج فارس که هویت فرهنگی ندارند، بیشتر این امر را دنبال می کنند. در اینجا بحث، بحث جغرافیایی نیست، بحث فرهنگی است. نجم الدین کبری، مولانا، غزالی و... همه بخشی از یک سنت فرهنگی، ایرانی اسلامی هستند. نه ایران به معنای جغرافیایی و سیاسی بلکه ایرانی به معنای داشتن ارکان فرهنگی خاص و مشخص است که می توانیم بگوییم اسلام ایرانی تا حد زیادی با اسلامی که در کشورهای عربی است، تفاوت دارد. این تلقی است که ایرانیان از اسلام داشتند و مظاهر این تلقی در مولانا و نجم الدین کبری جلوه می کند، دکتر پازوکی سپس به دو مشکلی که مولانا در ایران دارد می پردازد و تصریح می کند: مولانا پیش از آنکه یک شاعر و ادیب باشد یک عارف و حکیم و شیخ صوفی است. مشکلی که ما معمولا درباره این بزرگان_که در سنت فرهنگی ایرانی اسلامی هستند که یک سنت کاملا معنوی است_ این است که از دو طرف دچار مضیقه هستیم. اولین مشکل به مخالفت برخی ظاهریون و قشریون با مولانا برمی گردد. درست در بحبوبه برگزاری کنگره مولانا چند نفر از علمای ما رأسا موضع گرفتند و وزارت ارشاد را تخطئه کردند. بعدها برخی اساتید خارجی به ما گفتند: "شما چه کار می کنید؟" تا آنکه حداد عادل، رییس مجلس وقت به ترکیه سفر کرد و آنجا یکی از خبرنگاران دکتر حداد را سوال پیچ کرد و گفت"شما بالاخره نظرتان درباره مولانا چیست؟" تا آنکه آخر سر ایشان مجبور شد بگوید" در ایران نظرات درباره مولانا مختلف است". وی می افزاید: درست در بحبوبه برگزاری کنگره مولانا در ایران دو نفر از علمای قم که موضع گرفتند، متوجه نبودند که چقدر به کنگره ما لطمه های پنهانی خورد. اخیرا هم، خود مقام رهبری، آیت الله خامنه ای در جمع شعرا به این مضمون گفتند که من و آقای مطهری هم عقیده بودیم که مولانا اصول اصول اصول دین است. این جمله را خود مولانا در مقدمه دفتر اول مثنوی درباره کتاب مثنوی به کار می برد و به گمان من اشاره به سه مقام شریعت، طریقت و حقیقت دارد. از یک طرف می گویند که مولانا اصل اصل اصل دین است و از طرف دیگر می گویند مولانا از دین اسلام انحراف داشت و هر دو این اظهارات از طرف بزرگان و علمای شیعه گفته می شود. در حالی که وهابیون اتفاق نظر دارند و می گویند مولانا مطرود است. ولی فعالان شیعه از یک موضوع دو نظر کاملا مخالف هم دارند، خیلی فرق است بین اصل اصل اصل دین بودن مولانا و اینکه مولانا اصلا مسلمان صحیح الاعتقاد نیست. پازوکی در باره مشکل دیگر می گوید: مشکل دیگر مولانا مشكل ادبیات است. یعنی استادان ادبیات طوری مولانا را تفسیر می کنند که گویی مولانا صرفا یک ادیب است، یعنی کسی است که در شعر و ادب سرآمد است. بله ! مولانا شاعر است و به یک معنا ادیب هم هست ولی شعر و ادبیات مولانا تابع عرفانش است. خودش که بارها بیزاری می جوید از شعر. بارها می گوید من کجا و شعر کجا، بنابراین مولانا در ایران از دو طرف مشکل دارد یکی اهل ظاهر ردش می کنند و بیشترین بهانه ای که می آورند می گویند شیعه نیست یا واهمه دارند از اینکه بگویند، مولانا مسلمانان نیست، می گویند شیعه نیست و از طرف دیگر استادان ادبیات مولانا را محدود می کنند به ادبیات در نهایت نتیجه این می شود که راه ورود به افکار مولانا مسدود می شود یعنی یک نفر که اهل نظر و تفکر است، حیران می شود. اصولا بخشی از سنت عرفانی ایرانی اسلامی ما به زبان شعر بیان شده است. شاعر به معنای ادیب امروزی نیست حالا آنکه مولانا را مثل سنایی و عطار تفسیر ادبی می کنیم. اشکالی ندارد، جا دارد تفسیر ادبی بشود. چون آثار اینها را بردارید چیز زیادی نمی ماند تا آنها تدریس کنند ولی نباید اینها را محدود به ادبیات کرد. - آقای دکتر! شما گفتید برخی مولانا را ادیب می دانند که عرفانش در ذیل اشعارش شناخته می شود در حالیکه برخی مثل حميدي شيرازي مولانا را به خاطر شکسن قالب های شعری شاعر نمی دانند؟ آقای حمیدی شیرازی استاد هستند ولی ایشان نمی توانند درباره عرفان مولانا قضاوت درستی داشته باشند اگرچه جمله شان جمله خوبی است ولی از آثارشان برنمی آید که متوجه عرفان مولانا شده باشند من نمی خواهم وارد تعارض آرای این افراد شوم. از نظر من عرفان مولانا در سطح عالی است، "نی نامه" مثنوی در ادبیات و شعر فارسی شاید رقیب نداشته باشد. شعر مولانا تابع عرفان مولاناست. شمس تبریزی پشت سر مولاناست و من نمی دانم مقام شمس در عرفان بالاتر است یا مولانا، ولی شمس تبریزی شاعر نبوده، پس شاعر بودن یک صفتی است برای مولانا، ولی شاعر بودن مولانا تابع عرفان اوست. جنگ بین ادبا بر اساس مقدمات ادبی است، یعنی می خواهند شعر مولانا را بسنجند ولی شعرش در ذیل عرفانش شناخته می شود. عرفان در اصل مقام سکوت است، یعنی عارف به جایی می رسد که سکوت می کند. مگر اینکه به لحاظ معنوی مجبور باشد سخنی بگوید. وقتی سخن می گوید، ممکن است سخنش به نثر، شعر، کلمات قصار و یا تذکره باشد ولی ملاک عرفانشان چیز دیگری است. اما شاعر بودن یک صفت دیگر است. نمی شود در شعر مولانا تردید کرد. ولی این ادعا که ما عرفان مولانا را در ذیل شعرش می شناسیم، مسئله عجیب غریبی است. _ به نظر شما مخالفت های ظاهریون با مولانا به دليل رواداري و تساهل و تسامح مولانا در برداشت از دین نیست؟ مخالفت آنان غالبا با خود عرفان است نه شخص مولانا،
عرفان است که وسعت نظر دارد. در بحث گفتگوی ادیان، من وقتی می خواهم در گفتگوی بین
ادیان شرکت کنم، وقتی می خواهم شاهدی بیاورم _ مطلبی که بشود با یک مسیحی بحث کرد_
از فقه که نمی توانم شاهدی بیاورم، چون فقه اصلا مقام گفتگو نیست از کلام هم نمی
توانم بیاورم برای اینکه بیشترین بحث ها و اولین اختلافات ما با مسیحی ها مباحث
کلامی است ولی می روم سراغ آثار عرفا و سراغ مثنوی مولانا. چرا؟ برای اینکه
درعرفان به خاطر وسعت نظرش، باب گفتگو با ادیان دیگر باز است. ادیان در مقام عرفان
فقط می توانند با هم گفتگو کنند. در مقام فقهی و کلامی هیچ دینی با دین دیگر جای گفتگو
ندارد. ولی خیلی ها به دليل اینکه این داستان ها مستند تاریخی
ندارد، با انها مخالفت می کنند؟ _ غالبا در کشور ما اندیشه های هگل را با مولانا مقایسه
می کنند و می گویند در انديشه مولانا حرکت مجموعه جهان به سوی تکامل است و اين
نگره با دیالکتیکی که در متن فلسفه هگلي وجود دارد در تناسب است. به اعتقاد شما
آیا اصلا می توانیم مولانا را با هگل مقایسه کنیم؟
_از مولانا نه ولی از عرفای مسیحی و نوافلاطونی ها قطعا،
حودش هم به اين تاثير اشاره مي کند. _ هیچ ارتباطی با هم ندارند.
_ نیچه با مقدماتی این سخن را بیان می کند که این مقدمات
برای مولانا اصلا معنی ندارد. نیچه در انتهای یک سنت فکری و فلسفی در غرب است که
به نیهیلیسم می رسد. نقد نیچه از نیهیلیست با نقدش از مدرنیته همسوست. ما نیهیلیسم
به معنایی که نیچه می گوید در مولانا نداریم، ما یک جور توجه به عدم در عرفان
داریم که در مولانا هم هست. او می گوید: گویدم کانا الیه راجعون این عدم و فنا در آثار مولانا، فنایی است که عارف در عالیترین مقامات سلوک به آن می رسد. نیست انگاری که نیچه می گوید نیست انگاشتن ارزش ها و حقیقت است. اینها کاملا دو چیز مختلف هستند. این شباهت های ظاهری نباید ما را به اشتباه بیاندازد. این از اشتباهات خطرناکی است که خیال کنیم تصوری که ما از عدم در عرفان داریم همانی است که در آثار فیلسوفانی مثل نیچه وجود دارد. این یکی از خطرات درتطبیق هاست. این خطر به شناخت صحیح نداشتن از فلسفه مدرن و عرفان برمی گردد. _ آقای دکتر اگر موافق باشيد حالا بپردازیم به تفاوت عرفان مولانا با عرفان سنایی و عطار. مولانا با آنکه از این دو عارف بزرگ ایرانی تاثیر می پذیرد ولی در مقابل تفسیر آنها از عشق با عنوان ادراک جمال، عشق همراه با درد و رنج و جدایی را مطرح می کند؟
در خود سنت عرفانی تقسیماتی وجود داردکه می
گویند"مجذوب سالک، سالک مجذوب"، مولانا قبل از اینکه شمس را ببیند، سالک
مجذوب است، وقتی شمس را می بیند مجذوب سالک می شود. تفاوت بین این دو مرحله در
زندگی مولانا کاملا مشهود است، ولی عطار و سنایی چنین تحولی را نداشتند. برخی خیال
می کنند مولانا بعد از دیدار شمس وارد سنت عارفان شد در حالیکه مولانا، پدرش و
خانواده اش در سنت عرفانی بودند و خودش شیخ صوفی بود. منتها این مولانایی که شمس
را دیدار کرد، مجذوب سالک شد و عشقش غلبه کلی یافت و حاصلش دیوان شمس شد. اگر
مثنوی و غزلیات شمس را نگاه کنید همین را می بینید حالالت مواجید و شور و عشقی که در
غزلیات شمس وجود دارد با مثنوی قابل مقایسه نیست. یکی از عرفای بزرگ معاصر مثالی
زده و گفته : "مثنوی نم نم بارانی است که می آید و می خورد روی سر آدم و به
انسان لذت و طروات می بخشد در حالیکه دیوان شمس سیل خروشانی است که همه چیز را با
خودش می برد. از این حیث مولانا را با سنایی و عطار می توانیم مقایسه کنیم و
بیبینیم مولانا عاشقانه تر و پرشورتر صحبت می کند. البته در دیوان عطار هم اشعاری
هست که حاکی از این شور عاشقانه باشد. یکی از نتایج اشتباه تفسیر ادبی کردن آثار عرفانی همین است که ما خیال می کنیم که چون بعد از مثنوی دیگر اثری مثل آن پیدا نشد، عرفان متوقف شد و دیگر کسی نیست. نه! طریق عرفان، تفکر، سلوک و معرفت عرفانی سر جای خودش هست. این آثار ادبی عرفانی است که در آن حد پیدا نشده. چرا اینطور فکر می کنید؟ بروید سراغ بقیه هنرها! مگر معماری گذشته ما دوباره احیا شد؟. مگر مسجد شیخ لطف الله دیگری ساخته شد؟ بروید سراغ هنرهای دیگر مثل نقاشی. همه هنرهای اسلامی کاملا مطابق با عرفان بود و برخاسته از عرفان بود. از موسیقی بگیرید تا معماری و شعر، تردیدی در این موضوع نیست ولی توقف یا پیدا نشدن آثار درجه یک عرفانی دلیل بر این نیست که آن تفکری که پشتش بوده دیگر نیست. دلیلش این است که دیگر آن تفکر مجلا و ظهور کامل پیدا نمی کندو ارتباطش را با هنر از دست می دهد به عبارت دیگر مثل مولانا عارف بلکه بزرگ تر از مولانا هم داریم ولی مثل مثنوی دیگر نداریم. یک چیزی را باید در نظر بگیرید آثار هنری بزرگ که تولید انبوه ندارد در مورد آثار هنري مسیحی هم همین را می توانید بگویید و راجع به همه هنرهای دیگر می توانید بگویید. از طرف دیگر در دوره صفوی در فلسفه کسانی مثل ملاصدرا و میرداماد را داشتیم بعد از ملاصدرا دیگر شارحان ملاصدرا هستند، ملاهادی سبزوراری هم شارح فلسفه صدرا بود. تفکر و سنت و سلوک عرفانی متوقف نشده آثار هنری شبیه آنها دیگر پیدا نشده است.
اندر جبل صالح کانی است زگوهر زان گوهر ما غرقه دریای دمشقیم جبل صالح مدفن ابن عربی در دمشق است، اولا در این موضوع که این دو همدیگر را دیده باشند بحث بسیار است. ولی مولانا با صدرالدین قونوی هم دوره و هم محل بود، قونوی فرزند خوانده ابن عربی بود مولانا با قونوی خیلی صمیمی بود و حتی می گویند وی در بیت دوم این شعر مشهور مثنوی : پای استدلیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود غیر آن قطب زمان دیده ور کز ثباتش کوه گردد خیره سر به قونوی اشاره می کند. نکته دوم این است كه عرفان سخن از حقیقت واحد می کند اما این سخن گفتن از حقیقت واحد به انحا مختلف است. در تذکره الاولیا، عطار می گوید: "عرفا برخی بر طریق محبت باشند، برخی بر طریق معرفت باشند و برخی بر طریق معاملت باشند و برخی هر سه" وی چند راه متفاوت را ذکر می کند. این تفاوت میان طریقه های عرفانی است. برخی ازعارفان اهل معرفت هستند و برخی دیگر اهل عشق و برخی اهل ادب اما هیچ کدام از آنها دیگری را نفی نمی کند. ملاصدرا و سهروردی ایراد می گیرند بر ابن سینا و می گویند مثلا در فلان جا اشتباه کرده است. دامنه این ایراد گرفتنها را اگر برویم جلو می بینیم فقها بیشترین ایراد را برهم دارند بعد متکلمان و بعد فلاسفه و بعد عرفا. وقتی در عرفان نگاه می کنید می بینید، سبک و سلوک بایزید بسطامی نسبت به جنید بغدادی کاملا متفاوت است ولی می بینید این از آن ایراد نمی گیرد. چرا؟ برای اینکه می گوید این سبک و مشرب اوست، اگر تفاوت در بینش باشد، آن وقت مشکل است ولی تفاوت در مشرب سلوکی است.
_ برخی "نباید گفتنی" ها در ابن عربی هست که شاید در مولانا نباشد ولی آنهایی که با عرفان مخالف هستند زیاد تفاوتی بین این دو نمی بینند و هر دو را با یک چوب میرانند. اما اینکه می بینید مولانا را صراحتا رد می کنند ولی ابن عربی را نمی کنند این امر بیشتر به خاطر شخص امام خمینی است، چون ایشان اهل تدریس آثار ابن عربی بود. ما الان در حوزه کسانی را داریم که ابن عربی تدریس می کنند یا می کردند. این است که کسی جرات مخالفت زیاد با ابن عربی را ندارد از طرف دیگر ابن عربی حوزوی می شود ولی مولانا حوزوی نمی شود و خانقاهی می ماند این است که با مولانا امکان برخورد بیشتر است تا با ابن عربی. البته از یاد نبرید که ایرانی ها بیشترین شرح را بر فصوص الحکم نوشتند در حالیکه غالب ایرانی ها بیشتر اهل مثنوی هستند در واقع عموم ایرانیان بیشتر اهل مولوی هستند ولی حوزوی ها بیشتر اهل ابن عربی هستند ولی به هر حال ایرانیان بیشترین سهم را هم در شرح مثنوی و هم در شرح فصوص الحکم داشتند ***مطلب فوق به نقل از خبرگزاری شبستان آورده شده است.
3.21 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved." |
||||||
| < بعد | قبل > |
|---|