با عضويت در خبرنامه، آخرين مطالب را در ايميل خود بخوانيد
توجه : شايد ايميل فعال سازى در پوشه Spam شما باشد.
مجذوبان نور
حقوقى
مقالات
اخبار
اختصاصى مجذوبان نور
تمامى مطالب  
راهنمای RSS را مطالعه کنید RSS مجذوبان نور
ناسیونالیسم ایرانی چاپ ايميل
  الف. ناسیونالیسم در ایران

  پیش از بررسی ناسیونالیسم به عنوان اندیشه ای اجتماعی و نیز یک مسلک یا مينوشناسی سیاسی، باید مفهوم ملت یا «ناسیون» را باز بشناسیم، زیرا طبیعی است که ملت گرایی مسبوق به وجود ملت است، بر این پایه پیداست ملت گرایی در جامعه ای که هنوز در تشکیل ملت کامیاب نشده  و در نتیجه به آگاهی ملی دست نیافته است، نمی تواند معنایی جدی داشته باشد.
  در اروپا تا زمانی که نظام فئودالی و دولت- شهرهای مختلف با فرمانروایانی مستقل وجود داشت، فرد به جای آنکه اصولاً احساس تعلقی به ملت و میهنی یگانه داشته باشد، خود را جزوی از آن قلمروهای کوچک فئودالی و هم زمان، عضو گروههای قبیله ای و قومی و خانوادگی می دانست. همراه با رشد بورژوازی و تشکیل فرمانروایی های بزرگ تر ویگانه تر که اغلب و به طور طبیعی متشکل از مردمی با زبان ها، آداب، عادات و ... یگانه ای بودند، این مفهوم دیر باز در آگاهی ایرانی وجود داشته است.
  مفهوم ملت، مانند هر مفهوم و نیز هر نهاد اجتماعی، زاده ی آگاهی اجتماعی معینی است، و بر این پایه مسبوق و مشروط به آن آگاهی است. در بیشتر دانش نامه ها به تعریف هایی مشابه درباره ی ملت برمی خوریم با این خصوصیات کلی که: جماعتی از انسان ها که در یک سرزمین زندگی می کنند، خاستگاه مشترکی دارند، از دیرباز منافع مشترکی داشته اند، دارای آداب و رسوم مشابهی هستند، زبانی هم سان دارند و غیره. البته این شرط ها برای تشکیل ملت لازم اند ولی کافی نیستند. داشتن سرزمین واحد، زبانی یگانه و آدابی هم سان خود به خود ملتی را پدید نمی آورد مگر آن که جامعه به وجود خویش به عنوان یک ملت آگاهی یافته باشد. باید جامعه خود به این نتیجه رسیده باشد که اعضایش خاستگاه مشترکی دارند، از دیر باز منافع مشترکی داشته اند و به طور کلی هویتی معین دارند، نه آنکه محقق پس تر چنین نتیجه ای بگیرد. هرگاه ملتی در تاریخ خود، ادبیات خود، هرگونه نوشته و سند و حتا سنگ نوشته ای و به خصوص کتاب دینی خود در صورتی که داشته باشد از خویشتن به عنوان ملتی نام برد، معلوم می شود صاحب آگاهی ملی است و نه جز این.
  پس با آن که در سراسر تاریخ در سراسر کره ی زمین، قوم هایی با نژادها، زبان ها، اقتصاد، باورها و حتي سرزمینی یگانه وجود داشته اند، آنها را نمی توان «ملت» نامید. حتي تشکیل یک فرمانروایی یگانه بدون وجود آگاهی ملی، برای تشکیل یک ملت کفایت نمی کند. براین پایه آنچه مارکس- و پس از وی دیگر پژوهش گران اروپایی می بیند که پس از فروپاشی فرمانروایی های فئودالی و تشکیل دولت های یگانه بورژوازی و نیمه بورژوازی، مفهوم ملت پدیدار می شود، چندان دور از راستی نیست. اما در ایران، آگاهی به وجود خویشتن به عنوان یک ملت، چنان ریشه کهنی دارد که تاریخ آن به اوستا، کتاب دینی باستانی ایرانیان، بازمی گردد. در اوستا از قوم ایرانی، زبان ایرانی و نیز کشور «ایران ویج» با «شاه- پیامبرانی» معین نام برده می شود. که آرمان های دینی- ملی ویژه ای را دنبال می کنند، و در متن های دینی زرتشتی و نیز شاهنامه ی فردوسی پیوسته با واژه ی ایران و ایران شهر برخورد      می کنیم.
  بر این پایه، ممکن است آگاهی قبیله ای ایلات کوچ رو و قبایل چادر نشین مهاجم به کشورهای همسایه ی خویش در حدی ابتدایی به آگاهی قومی تحول یافته باشد، اما نه به آگاهی ملی، حتا غلبه بر ملتی در سرزمینی یگانه از سوی قوم یورش گر، و تشکیل دولتی از سوی قوم مهاجم کافی نیست که قوم اخیر به آگاهی ملی دست یابد مگر آن که، یکم- این آگاهی را در خود داشته باشد و دوم- دارای فرهنگی برتر باشد تا بتواند ملت شکست خورده را همراه با فرهنگی که دارد در خود تحلیل برد. تجربه ی تاریخی یورش های ترکان و مغولان و تاتاران به ایران نشان می دهد که آنها به رغم پیروزی های خود، هیچ گاه نه خواستند – زیرا چنین آرمانی در آگاهی شان وجود نداشت- و نه می توانستند به آگاهی ملی دست یابند، زیرا در برابر آگاهی ملی ایران قرار گرفتند که از فرهنگی پرمایه تر، نیرومندتر و پیشینه ای کهن تر برخوردار بود. از همین رو آنها با وجود پیروزی، خود را جزوی از ملت ایران شمردند و در فرهنگ و آگاهی ملی ایران ادغام شدند. عرب ها نیز با آن که افزون بر جنگ افزار به سلاح عقیدتی و دینی نیز مجهز بودند، یعنی آرمانی کامل داشتند، از آنجا که در برابر آگاهی ملی نیرومند ایرانی قرار گرفتند موفق به سرکوب آن نشدند، حال آن در جاهای دیگر مانند مصر و وفنقیه و شمال آفریقا کامیاب گشتند و امروز از مردم کهن آن سرزمین ها وتمدن های باستانی ایشان «به عنوان ملت» کمتر نشانی برجای مانده است.
  پس از این بحث کوتاه درباره ملت، به مفهوم ملت گرایی یا ناسیونالیسم می رسیم. ملت گرایی به عنوان یک اندیشه ی اجتماعی و مسلک سیاسی، در اروپا به خصوص پس از ناپلئون و در انگلستان کمی زودتر و با جدایی کلیسای آن کشور از کلیسای روم و رشد و چیرگی اخلاق کالونی پدیدار شد.
  مفهوم ملت گرایی به ویژه در سده ی بیستم با پیدایش جنبش ها و سپس دولت های نازی در آلمان و فاشیسم در ایتالیا در رنج هایی که آنها برای ملت های خود و بشریت به بار آوردند. و نیز به خصوص با تحلیلی که مارکسیسم- با نفوذ گسترده ی آن روزی خود- از این مسلک ارائه می داد، باری منفی پیدا کرده است. اما راست آن است که این مفهوم و مسلک در جهان – چنان که مارکس گرایان می پندارند- نه لزوماً پدیده ای تازه و تنها مربوط به پیدایش و رشد طبقه ی بورژوازی اروپاست و نه حتماً گرایشی منفی و تهاجمی است، بلکه پیش از هر چیز پدیده ای است اجتماعی برای بقای خود لازم می بیند به وجود می آید و رشد می کند و در شرایطی دیگر از حدت و شدت آن کاسته می شود و آرام می گیرد ولی درآگاهی جامعه به صورت نهفته برجا می ماند.
  گفتنی است که بنا به نظر پژوهندگان اروپایی، هنگامی که هم ذات انگاری (Identification) میان دولت و ملت پدیدار می شود. شرایط برای پیدایش و رشد ملت گرایی آماده می گردد. براین پای واژه ی ایرانی «میهن پرستی» به بهترین شکل بیان کننده ی چنین هم ذات انگاری است، زیرا مفاهیم ملت و دولت را در مفهوم یگانه ای چون «میهن» وحدت می بخشد. از این رو، مفهوم ناسیونالیسم چه با واژه ی قدیمی و درست تر ایرانی خود، یعنی میهن پرستی، که باری منفی ندارد بیان شود، و چه با معادل فرنگی آن، زاده ی نوعی خودآگاهی ملی و واکنشی است ضروری و پرهیزناپذیر در برابر رویدادهای درونی و بیرونی که کالبد جامعه را به نحوی مورد تهدید قرار داده اند.
  تا جایی که من خوانده ام، تاریخ ایران تا پیش از انقلاب مشروطه، دوبار جنبشی میهن پرستانه را به طور جدی و آگاهانه تجربه کرده است. بار نخست که آگاهی زیادی درباره ی آن در دست نیست ولی نشانه هایی از آن مانده است، با یورش اسکندر مقدونی به ایران پدیدار می شود یعنی زمانی که ایران به اشغال بیگانه در می آید، دچار یورش فرهنگی یونانی مآبی هم می شوند، و در برابر اینها واکنش می دهد.
  حدود یک سده ای که جانشینان اسکندر بر بخشی عمده از ایران فرمان راندند، پیوسته با خیزش های داخلی به ویژه از سوی پارت ها روبه رو بودند و سرانجام نیز فرمان روایی را به آنها سپردند. نشانه های فرهنگی نهضت میهن پرستی در این دوره، پیدایش حماسه های ملی است.
  بسیاری از پژوهندگان، بخش بزرگی از داستان های گودرز و گیو و بیژن را مربوط به پیکارهای فرمان روایان محلی ایران با دشمنان بیگانه در این دوران می دانند و گمان می کنم رستم نیز مربوط به همین دوران است و می دانیم که اوستا شخصیتی به نام رستم وجود ندارد. به این ترتیب می توان گفت چه بسا خاستگاه بنیادی بخش پهلوانی شاهنامه به ویژه بخش کیانیان، مربوط به حماسه های همین دوره باشد.
  مهم ترین اثر کوتاه حماسی که از این دوره مانده «یادگار رزیران» است و هزار بیتی را که دقیقی درباره ی پادشاهی گشتاسب و پیدایش زرتشت می سراید. شاید بتوان گفت ترجمه ی واژه به واژه ی همین اثر است.1
  بار دوم که جنبش میهن پرستی شکل آشکارتر، سخت تر و پایدارتری دارد، چهار سده پس از حمله ی اعراب مسلمان است. و گذشته از جنبش های نظامی سیاسی (بابک، مازیار، ابومسلم و ...) و دینی (سپید جامگان مقنع، خرمدینان خراسان و ...). شکل بارزتر فرهنگی نیز به خود می گیرد، چرا که ایران نه تنها یگانگی سیاسی، بلکه وحدت اعتقادی و دینی و هویت فرهنگی خود را در خطر می بیند.
  بارزترین نهضت سیاسی فرهنگی این دوره، پیدایش جنبش شعوبی- یا میهن پرستی – است که چنان که می بینیم آشکارا نام «ناسیونالیسم» را نیز بر خود می پذیرد.
  چهار صد سالی که از نابودی دودمان ساسانی تا پیدایش حماسه ی فردوسی و یورش ترکان طول می کشد، سرشار است از جنبش ها، پایداری ها، حماسه ها و استقلال خواهی ها که البته واکنشی است در برابر پیروزی نظامی- دینی عرب ها و به خصوص پذیرش و اعتقاد بخشی از خود ایرانیان که در اعتقاد و ایمان نوین تعصب می ورزیدند و گوی سبقت از هم   می ربودند و غالباً از طبقات بالای جامعه بودند. بر این پایه بخشی دیگر از روح ایرانی در برابر این خطر برای حفظ هویت خود و بازیابی تعادل، واکنش نشان می دهد.

دو سده ی نخست را شاید بتوان بیشتر دوره ی جنبش های پایداری نظامی – دینی نامید و گرچه همه ی این جنبش ها در ظاهر به شکست انجامیدند، اما شالوده ی پیدایی دولت های مستقل سده های سوم تا پنجم را پی ریختند.
  همگی این جنبش ها، جدا از هدف های گوناگون خویش، در یک صف ویژه با هم مشترک هستند و آن، دشمنی با دستگاه خلیفه گری بغداد و در بیشتر موردها، چیرگی عرب ها بر ایران است. این پیکار ها سرانجام در سده های سوم تا پنجم به پیدایی فرمان روایی های مستقل طاهریان در خراسان، صفاریان در سیستان، سامانیان در خراسان بزرگ، و خاندان های بویه و زیار در گیلان و تبرستان و مرکز ایران انجامید و هم زمان با آن،رشد دانش و فلسفه و اندیشه و هنر به اوجی رسید که نه تنها در تاریخ ایران، بلکه در تاریخ جهان مانند نداشت و گزاف نیست اگربگویم که چه بسا حتا یونانیان در دوران زرین فرهنگ خود به چنین بالشی همه جانبه نرسیده بودند. ایرانیان نه تنها در دانش و فلسفه، فرهنگ ایران را به اوج رساندند، بلکه از پایه گذاران شعر و نثر عربی و سامان دهندگان صرف و  نحو زبان تازی گشتند (ثابت فر: 40-39). حال می گذریم از نهضت های فرهنگی دانشی اخوان الصفا و مباحثات و   درگیری های فلسفی قدریه و جبریه، سپس معتزله و اشاعره و ...
  راست آن است که جامعه ایران در برابر کوبه ی بزرگ یورش اعراب مسلمان به ایران که عوارض اجتماعی (دینی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی) خود را داشت، چونان اندام واره ای نیرومند واکنش می دهد. این واکنش یک راستای نفی کننده دارد که به چهره ی پایداری نظامی و پیدایش جنبش شعوبی با همه ی گستردگی دامنه ی آن بروز می کند، و دارای یک جنبه ی مثبت است که چیزی جز رشد فلسفه و هنر و دانش های گوناگون نیست.
  برجسته ترين جنبش فراگير و جامع ناسيوناليستي اين دوران، پيدايي نهضت شعوبي است. مهم ترين كتاب تحقيقي كه من در اين زمينه مي شناسم، رساله ارزشمند استاد جلال همايي است به نام شعوبيه كه نخست در چند شماره در سال 1313 در سال دوم مجله مهر چاپ شده است، ولي من به نسخه منتشره سال 1363 آن استناد مي كنم.
  شادروان همايي به درستي اعتقاد دارد كه جنبش شعوبيه «بزرگترين نهضت ايرانيان است كه سرانجام دولت و سيادت عرب را به كلي منقرض و ريشه كن ساخت و تاريخ آغاز آن به قبل از اوايل سده دوم هجري يعني حكومت امويان مي رسد و دنباله تا سده پنجم و حتي سپس تر ادامه مي يابد» (همايي: 2). به نظر او، پيدايش مسلك شعوبيه كه بنيانگذاران آن ايرانيان بودند، جنبشي در عالم اسلام و عرب ايجاد كرد و تمام شؤون اجتماعي و سياسي و فكري و ادبي عرب و اسلام را دربر گرفت و تغيير داد (هماي:2).
  همايي با ديد جامعه شناسانه اي درباره آگاهي ملي داوري مي كند و چه هنگام بررسي رشد ناسيوناليسم عربي و چه ايراني به اين عامل «آگاهي» به خوبي توجه دارد. او تحريكات عرب هاوآغازگري ايشان را سبب ساز اصلي ايجاد نهضت شعوبي مي داند و تشكيل اين نهضت از سوي ايرانيان را واكنشي در برابر آن مي شناسد. در مورد عرب ها مي نويسد: تا پيش از ظهور اسلام «هر فردي از اعراب تنها قبيله و عشيره خود را مي شناخت و از اوضاع دنيا و ملل عصر خود آگاهي نداشت. وحدت ديني، و زبان، و اشتراك در مقصود، و وحدت مساعي و وحدت تاريخي و غيره كه نشانه هاي قوميت و مليت به مفهوم حقيقي است در ميان عرب موجود نبود. با وجود شاهنشاهي ايران و امپراتوري روم، قوم باديه نشين كوچك عرب اصلاً نمي توانست خود را در شمار ملل حيّ عالم قلمداد كند و نه تنها مي توانست، بلكه اصلاً چنين فكري در دماغ او راه نداشت» (همايي: 10).
  پس از پيروزي اسلام هنوز عصيبت قبيله اي در ميان اعراب چيره بود و « در نتيجه همين عصيبت بود كه هر يك از كارفرمايان عرب طرفداري از قبيله خود مي كرد و هركسي كه به حكومت و امارت منصب مي شد فوراً افراد قبيله خود را روي كار مي آورد و اشخاص ديگر را بركنار مي كرد ...[ اما] عرب در نتيجه سيادتي كه از بركت اسلام نصيب وي شد بي اندازه مغرور گرديد. غرور و خودبيني او به جايي رسيد كه جنس عرب را ذاتاً از همه ملل عالم به فضيلت ممتاز و منحصر دانست و جز خود براي هيچ كس اعتباري قائل نبود و با جنس غير عرب با تمام قوا مخالفت و دشمن شد و سيادت و سروري را ... حق حقيقي جنس عرب را شمرد... حكومت بني اميه كه اساسش بر بزرگداشت جانب عرب و تحقير ملل ديگر نهاده شده بود، حس اين عصيبت را در سر عرب تحريك كرد تا او را به عالي ترين درجه خود پسندي رسانيد. در آن عصر موالي را خوار و حقير مي شمردند و دانشمندترين مردم اگر از طبقه موالي (ايرانيان) در نظر عرب از بهائم و چهارپايان پست تر مي رفت» (همايي: 19-18). همايي آنگاه پس از بيان فشرده عقايد آنچه خود« حزب عربي» مي نامد و به يكايك آنها پاسخ مي گويد، شواهد فراواني از ستم هاي اعراب بر ضد موالي نقل مي كند و سپس به جنبه هاي نظري و كتابها و ادبيات و شعراي ضد ايراني كساني چون جريربن عطيت (همايي:110-42) مي پردازد كه بر جوانان ايراني فرض است خود اين رساله را بخوانند.
  او مي نويسد: « تا وقتي كه روح اسلام حكم فرما بود، ايرانيان از دل و جان فداكاري مي كردند و روز به روز از هر حيث بر رونق حكومت اسلامي مي افزودند، ولي حكومت بني اميه و رفتار عرب در عهد آنها كه همه بر خلاف اسلام بود، سرمايه خرسندي معنوي را نيز از دست ايرانيان بربود. ايرانيان در دوره اموي ديگر نه حكومت داشتند و نه استقلال، نه مال داشتند و نه اعتبار. قدرت و عزت و مال و استقلال همه از دست آنها رفته بود و با نهايت ذلت و خواري زير شكنجه عرب مي زيستند ... با اين وضع ديگر كسي تاب تحمل بلاي حكومت عربي را نداشت و ... صبر كردن نمي توانست ... بالجمله نهضت ايرانيان بر ضد عرب از همان عهد اموي آغاز شد و در قرن سوم به نهايت شدت رسيد و به صورتهاي مختلف در آمد» (همايي: 33-31).
  همايي، بزرگترين پيشواي سياسي شعوبيه را ابومسلم خراساني و بزرگترين پيشواي اوليه فكري و فرهنگي آن را بشار فرزند برد طخارستاني و اسماعيل فرزند يسار (هر دو شاعر)مي داند.
  متوكل اصفهاني از ديگر بزرگان شعوبي و از نديمان متوكل، خليفه عباسي در سده سوم در شعري معروف با مطلع « انا ابن الاكارم من نسل عجم» مي گويد: « من زاده بزرگان از دودمان جمع و وراثت تخت و تاج عجمم، من زنده كننده آنانم كه عزتشان از دست رفته و روزگار كهن، آثارشان را محو كرده است. من آشكارا كينه خواه آنان هستم. اگر همه كس از حق آنان بگذرد من نخواهم گذشت. درفش كاويان با من است كه با آن بر همه عالم سروري توانم كرد .
  اما واقعيت آن است كه نهضت ملي گرايي يا شعوبيه ايراني نه تنها واكنشي است بر ضد ستم هاي اعراب و يا تحقيرهاي ايشان، بلكه نيز با كوششي است براي شناخت و هويت ملي و ميراث فرهنگي خويش كه در زمينه زبان و تاريخ و حماسه ملي به گونه اي مي بالد. (فردوسي) و در زمينه دانش به گونه اي ديگر (همه بزرگان دانش و فلسفه در سدههاي دوم تا پنجم هجري). يعني نهضت شعوبي چيزي فراتر از واكنش در برابر ستم هاي عربهاست. به سخن ديگر، پرسش بنيادي مي تواند اين باشد كه انگيزه اين همه شور و هنگامه، اين همه جنبش و كوشش و درگيريهاي نظامي ، سياسي و فلسفي، و اين همه اوج گيري در دين و دانش و هنر از كجاست؟ چگونه است كه جامعه ايراني ناگهان طي دو سه سده به چنين بالشي بي مانند مي رسد؟
  از يك سو اگر ايراني دين تازه را نمي پذيرد و مي خواهد به كيش كهن وفادار بماند، به پاسخ گويي مي پردازد و به نويسش نوشته هايي در توجيه دين باستاني دست مي يازد، چنان كه مهم ترين گزارش ها و زندهاي ديني زرتشتي به زبان پهلوي متعلق به اين دوران است. از سوي ديگر اگر دين تازه را نپذيرد، به چنان جايگاه ديني و كلامي دست مي يابد كه دين آوران اصلي را پشت سر مي گذارد. از يك سو براي توجيه اين پذيرش خويش از هر ابزاري و از هر انديشه و فلسفه خودي و بيگانه ياري مي جويد، از سوي ديگر رنجها و شاديهايش را در هنر به اوج مي رساند و نيز به عرفان و تصوفي نوين چنگ مي زند.
  نخست تا آنجا پيش مي رود كه در راه فرمانروايان تازه به دليري شمشير مي زند و چونان سرداري بي همتا حتي خون هم ميهنان پيكار جوي خويش را مي ريزد؛ به تازيان آئين كشور داري مي آموزد و حتي در جايگاه وزيري ايشان به جاي ايشان فرمان مي راند؛ در زبان و شعر عربي چنان چيرگي مي يابد كه هيچ عربي به آن كرانه نمي رسد؛ يا در علوم اسلامي چون فقه و حديث و كلام و تفسير و قرآن هيچ عرب و ناعربي را همپايه خود نمي شناسد.
  و آنگاه كه از همكاري پشيمان شود و تن مي زند، در بالش و نازش به نژاد و نياكان خود تا جايي پيش مي رود كه در قالب جنبش شعوبي گري، حتي نشست و برخاست و خورد و خوراك و پوشاك، با دست غذا خوردن اعراب، شيوه زيست و چه بسا رنگ رخسار و تركيب چهره تازيان را هم به ريشخند مي گيرد. و اين نازش و بالش و پيشرفت كار ايرانيان به جايي مي رسد كه به گفته همايي حتي گروهي از اعراب نيز نژاد خود را به كسري مي پيوندند و مدعي انتساب به ايرانيان مي شوند (همايي: 54)، و نيز نه تنها ايرانيان، كه تركان هم وقتي مي خواهند بر فرمانروايي خود بر ايران مهر پذيرش بكوبند، ادعا مي كنند كه نژاد از خسروان ساساني دارند! صفاريان تبار خود را به ساسانيان مي رسانند (بهار، 200:1336)، و سامانيان به بهرام چوبين و از او به منوچهر نواده فريدون (گرديزي:  145؛ نرشخي:81؛ بيروني:63). احمد پسر سهل از ايرانيان بزرگ دوره ساماني خود را از بازماندگان يزدگرد پسر شهريار مي داند (گرديزي: 151) و ابو منصور محمد فرزند عبدالرزاق، سپهسالار خراسان خود را از تخمه سپهبدان ايران مي شمارد و تبار خويش را به گيو و گودرز و از او به منوچهر و فريدون و جمشيد مي رساند. (بيروني: 61). چنانكه وزير او ابومنصور معمري نيز پيرو او در اين راه است. پسران بويه ماهيگير چون به پادشاهي مي رسند به ساختن تبارنامه اي براي خود ناگزير مي شوند و نژاد خويش را به بهرام گور پيوند مي دهند (بيروني: 61)، فرمانروايان و سپهبدان طبرستان پيشه خويش را به قباد پدر نوشيروان مي رسانند (بيروني:63) و خاندان زيار نيز مانند ديگر شاهان و اميران ياد شده، در رسانيدن تبار خويش به بزرگان پيشين ايران اصرار دارند (صفا: 153).
  ابن حزم اسپانيائي در سده پنجم هجري در كتاب « ملل و نهل» خود مي گويد: « ايرانيان در وسعت مملكت و استيلاي بر جميع اقوام و امم و بزرگي قدر خويش به مرتبه اي بودند كه خويشتن را آزادگان و نژادگان مي ناميدند ... و چون دولت آنان به دست عرب زايل شد، از آنجا كه عرب را كم قدرت ترين امم مي شمردند، كار برايشان بسيار سخت آمد و درد و رنج اندوهشان دو چندان شد كه مي بايست. از اين سبب بارها سر برداشتند كه مگر به جنگ و جدال خويشتن را ...  رهايي بخشند» ( مينوي: 208).
  لازم به گفتن نيست كه اين احساس ضد تازي تنها خاص زرتشتيان نبود و فردوسي مسلمان و شيعه، با آن همه امانت در نقل بي كم و كاست مآخذ خود هنگامي كه احساسهاي فردي خويش را بازگو مي كند، از چيرگي روحيه ضد تازي نمي تواند بگريزد.
  اين شور و شيدايي، اين تب و تاب و جوش و خروشي كه جامعه ايران را طي چهار سده تا پيدايش حماسه ملي دربر مي گيرد و به آن پيكارهاي نظامي ديني و ان اوج بي مانند در رشد دانش و فلسفه و هنر مي انجامد، گذشته از جنبه هاي نيكوي خويش، در اين حال نمايانگر روح تب كرده و نا آرام ملت ايران است، نمايانگر آن است كه جامعه با يورش عاملي بيروني روبه رو شده است كه حيات طبيعي آن را تهديد مي كند، و از اين رو طبيعي ترين واكنش اندام واره (ارگانيسم) نيز تب كردن است. درست است كه تب نشانه پايداري كالبد در برابر يورش نيروي بيروني و بنابراين نشان نيرومندي اندام واره است اما هم هنگام هشدار دهنده آن است كه اگر خطر از اندازه بگذرد، اندام واره را نابود خواهد كرد.
  در اين حال، ناسيوناليسم نه تنها گذشته خود را به ياد مي آورد و به پايداريهاي نيكان خودمي نازد و به آماده سازي جامعه براي پيكار با نيروهاي يورشگر مي پردازد، بلكه وظيفه خودمي بيند كه يگانگي رواني قوم را نيز دوباره برقرار سازد. ناسيوناليسم ناچار است نشان دهد كه نه فقط دليريهاي نياكان او از دشمنان بسي فزون تر بوده است، بلكه بايد اثبات كند كه مجموع دستگاه مينوي، ارزش هاي اجتماعي و هدفها و آرمانهاي او نيز برتر از دشمن بوده است، و اين كار را هم بايد آگاهانه انجام دهد.
  اگر جنبش هاي گوناگون ديني  نظامي، گاه به ميهن و زماني به نام فرقه هاي مذهبي خاصي سر بر مي افرازند و چه بسا گاه با اداعاي پيامبري و حتي خدايي، به نبرد با نيروهاي بيگانه مي پردازند؛ اگر گروهي با ترجمه نوشته هاي پهلوي و يوناني مي كوشند در باروري اين انديشه و دين نوين شكافي بياندازند و برخي از آنها بسا با اين اميد كه آن را با بنيادهاي فرهنگي خويش سازگار سازند؛ اگر شعوبيان در قالب شعر و نثر و دانش و فلسفه در تلاشند تا خواري دشمن و والايي ميهن خويش را به دشمن و نيز به خودشان بپذيرانند و بباورانند، اگر مغ مردان زرتشتي با تدوين پاسخگوييهاي ديني به دفاع از آيين باستاني خود بر          مي خيزند، با اين حال هيچ يك از اين كوششها به تنهايي كامياب نمي شد مگر آنكه چونان جويباري، جزوي از رود بزرگي مي گرديد كه خروشان و به خويش استوار و يگانه و نيرومند، سرانجام در پايان راه به درياي فراخ انديشه و ايمان همه مردم ايران فرو مي ريخت و آنان را از پريشاني ديني، يا به زبان امروز «ايدئولوژيك»، رهايي مي بخشيد
نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:

3.21 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
< بعد   قبل >